۱.

 نقد نگرشِ انسان شناسان معاصر به جايگاه انسان در گيتي

 
 
نوشته حاضر در صدد تبييني نقادانه از نگرش دانشمندانِ غربي در باب جايگاه انسان در هندسه گيتي, و تحليل هاي به ظاهر عرفانيِ انسان شناسان معاصر است. آنچه در اين راستا مي خوانيم عبارت است از:
مقدمه كه در آن دو نكته اساسي درباره پشتوانه هاي جهان شناختي و اعتقاديِ دوام نظريه "زمين مركزي", و ورودِ همين نگرش به عالم اسلام, مطرح شده است. و با اين پيش زمينه عيني, مسايل زير مورد بررسي قرار مي گيرد:
نفوذِ نظريه زمين مركزي در انديشه هاي ديني و عرفاني, نگرش ها و تحليل هاي انسان شناسان معاصر, نگرش عرفاي اسلامي درباره كرامت نوع انساني.
 
واژگان كليدي:
انسان مركزي, كرامت انسان, نوع انسان, انسان آمريكايي و اروپايي, زمين مركزي.
 
 پشتوانه هاي جهان شناختي و اعتقاديِ دوام نظريه "زمين مركزي"
 
مهم‏ترين انگيزهْ باستان ‏نشينان در رويكرد به نظريه "زمين مركزيِ" بطليموس, علاوه بر موارد گوناگون علمي, رياضي, و طبيعي, پشتوانهْ اعتقاديِ ‏قائلان آن بود. و در حقيقت, عمده ترين عامل دوامِ اين نظريه در عرصه علم و دين همين پشتوانه هاي اعتقادي آنان بوده است؛ زيرا باستاني ها اعتقادي راسخ به خدايان داشتند و انسان در حالت كلي، تنها مخلوقي بود كه به خاطر مزاياي‏ موجود در خلقتش، يگانه مخلوقِ برتر به شمار مي‏رفت. و بعد از ورودِ علوم هلني به حيطه علمي مسلمانان, عقايد درون دينيِ آنها اين نظريه را مورد تاييد و تقويت قرار داد. (قرباني, 1383, ص29 به بعد.)
 
شايد ريشه هاي اساسي "اومانيزم" در تمدنِ كنونيِ مغرب زمين نيز همين پندارِ يونانيان درباره جايگاهِ منحصر و بي بديل انسان در گيتي بوده باشد؛ همانگونه كه سيستم "اتوپيا" و "آرمانشهرِ حكماي" افلاطوني, ريشه فكري همه‏ حيوانيت ‏گرايي و لذت پنداري دنياي امروز گشته است.
 
اينكه يونانيان انسان را در مركز عالم مي ديدند، در عقايد الهي آميخته‏ با خرافات و جهالت آنها تبلور يافته است؛ به گفته ويل دورانت كه موقعيت يونانيان را ترسيم كرده است:  "مومنان از ديرباز ، آنجا ( وسط قله ‌هاي دوگانه كوه "پارناسوس" ) مي‏رفتند تا از بادهايي كه ميان دره ‌ها مي‏وزد، يا گازهايي كه از نهاد زمين‏ برمي‏خيزد آواز و اراده خدايان را بشنوند. سنگ بزرگي كه كنار مخرج گازهاي زمين قرار داشت به نظر يونانيان مركز يونان و نافِ عالم بود." (دورانت, 1367, ج2، ص125.)
 
اين تفكر از يونان به مغرب زمين راه يافت و بطليموس (90-168م ) در سده دوم ميلادي بر پايه همين تفكرات بود كه كتاب احكام را به نگارش درآورد. علم احكام نجوم، علمي است‏ كه بر پايه اين تفكر بنا شده است: "انسان در اين عالم، يگانه‏ موجودِ مخلوقي است كه هر چيزي غير از او، فقط به خاطر ذي ‏نفع بودن نوع او خلق شده است، و اجرام سماوي در زندگي‏انسان خاك نشين، نقش بسزايي دارند. اين اجرام از آن رو در سرنوشت او نقش دارند كه نيك‏بختي و بدبختي او در گروِ پديدارهاي آنهاست. پس انساني كه در مركز عالم مسكن گزيده، لازم است همه موقعيت ها و وقايع اجرام آسماني را بررسي و مطالعه كند تا از اين رهگذر، به سوي خوش بختي و نيك ‏انجامي راه يابد، نه بدبختي."
 
عبارت بطليموس در كلمهْ ‏اول از "ثمره در احكام نجوم"، بهترين گواه بر اين تدبير است كه‏ نوشت: "علم النجوم منك و منها" (خواجه نصير الدين طوسي, 1378، ص 3.) يعني اساس علم نجوم در وهله اول، از جانب تو "نوع انساني" و در وهله دوم، از جانب اجرام آسماني و افلاك است.
 
-   ورودِ زمين مركزي با پشتوانه انسان شناسانه, به عالم اسلام:
 
اين انديشه به همان شكل كه در يونان مطرح بود در دوره اسلامي نيز پي گيري شد, و البته بسيار محكم تر از يونان مورد تاكيد و تاييد قرار گرفت؛ چرا كه پشتوانه هاي فكري و عقيدتي در ميان مسلمانان اين نوع طرز تفكر نسبت به انسان را تقويت مي كرد, و آن عبارت بود از:
 
آموزه هاي ديني مبني بر كرامتِ بي بديلِ انسان در ميان مخلوقات
 
در اين ميان, آموزه هايي از اين دست كه در متونِ ديني مسلمانان موج مي زد, به طور ناخودآگاه, به ياري نظريه زمين مركزي آمدند, و از طرفي همان نظريه به جهت تاييد و تثبيتِ چنين آموزه هايي, مورد توجه قرار گرفت؛ يعني ظاهرا, آموزه هاي ديني, زمين مركزي را تاييد مي كردند, و به همين ترتيب زمين مركزي نيز آموزه هاي ديني را تاييد مي كرد.
آموزه هايي از قبيل اينكه:
- انسان در ميان مخلوقات برترين موجود است؛
- همه عالم به طورِ ذاتي, به خاطر ذي نفع بودنِ اين انسان خلق شدو است؛
- به دليل قرار كرفتن انسان در روي زمين, همه عالم و هر آنچه در آن است به او متوجه است.
- از اين رو گرديدنِ اين همه از هستي, علي رغمِ بزرگ بودنش از وجودِ ريز و غير قابل مقايسه انسان با ساير موجودات, امري موجه, حقيقي, و طبيعي خواهد بود؛
به همين جهت است كه ملاحظه مي شود, بيشتر دانشمندان اسلامي, در غالب موارد از شرح و تفسير متون ديني, معارف و حقايقِ قرآني و رواييِ موجود در اين متون درباره زمين, آسمان, سايرِ موجودات, و آسمان ها, و... را با همان سيستمِ زمين مركزي, تفسير, توجيه, و تبيين كرده اند. و در همين راستاست كه مشاهده مي شود چه لاطائلاتي به هم بافته اند تا اينكه مثلا معراج حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم, و عبور آن حضرت از ثخن افلاك و ماده اثيري را توجيه كنند. (نظير آنچه كه حكيم سبزواري در تعليقات اسفار اربعه ملا صدرا ذكر كرده است: صدرالدين الشيرازي, 1379ق, ج9, ص48 به بعد, تعليقه1. و آنچه كه علامه مجلسي در بحار الانوار گفته است: مجلسي, 1404ق ج18, ص284 به بعد. و ج56, ص159 و بعد.)
 
نفوذِ نظريه زمين مركزي در انديشه هاي ديني و عرفاني
 
- مكاشفه و گفتار دانته بر اساس تفكر زمين مركزي: در ميان عرفاي شهودي مسلكِ غرب, دانته از جمله كساني است كه با نگرشي ويژه به مسئله گردش كائنات نگاه كرده است. همانگونه كه او در نقلِ مكاشفات عرفاني اش ذكر كرده است. اين نگرش در پيش فرض هاي نادرستِ ستاره شناختيِ او درباره عالم افلاك و اجرام آسماني ريشه دارد. دانته كه در شهرتِ عرفاني و مكاشفاتِ عرفانيِ او عالمگير است, با چنين پيش زمينه فكري به مكاشفه اي كاملا مخالف با حقيقتِ هستي, دست يازيده است؛ او در مكاشفه معنوي و عرفانيِ "كمدي الهي" يكي از مكاشفاتش مبني بر اين نظريه را اينگونه بيان مي كند: "... ميل و اراده ام چون چرخي كه با حركتي يكسان به حركت افتاده, با عشقي كه خورشيد و ستارگان را به گردش وا مي دارد, تنظيم شده بود. ... " (دانته آليگري, آبان1380, ص2474.)
مكاشفه دانته با بياني كه ذكر كرده است, به طور حتم, از لحاظ محتوا غلط است؛ اما شايد حقيقتي كه او مشاهده كرده است مطلبي شبيه به بسطِ وجود, تجردِ نفس, و... بوده باشد, كه او به خاطرِ داشتنِ پيش زمينه فكري از گردشِ افلاك با نگرشِ بطليموسي, آن حقيقت را به بيانِ مذكور گفته است. از لحاظ مباني عرفاني هر پيش زمينه فكري و معلوماتِ شخصي, در خودِ مكاشفه (يعني نحوه مشاهده كردنِ حقايق), فهمِ پس از مشاهده (يعني برداشتي كه مشاهده كننده, پس از ديدنِ حقيقت ديده شده, خواهد كرد), و بيانِ مكاشفه با زبانِ خود مشاهده كننده, تاثيرِ بسزايي دارد. (قيصري, 1375, ص345 به بعد.)
به هر حال, اين نگرش در متون علمي و تفسيري اهل اسلام به طور گسترده نمود يافته است, به گونه اي كه بيشترِ دانشمندان اسلامي به توجيه و تشريحِ كرامت و جايگاه انسان در ميان كاينات, پرداخته اند؛ و در اين تلاشِ علمي هم و غمِ آنها تبيينِ اين مسئله با سيستمِ زمين مركزي بوده, و در توجيهِ آن سيستم از هيچ كوششي دريغ نكرده اند.
- نگرش انسان شناختيِ شعراي اسلامي به نظريه زمين مركزي:
اين روند فكري در ميان مسلمانان نيز به گونه ديگر با شباهتي نزديك به مكاشفه دانته تحقق يافته, تا جايي كه حتي در ادبياتِ عرفاني, حماسي, عقيدتي, و ساير سيستم هاي نوشتاري در ميان مسلمانان ريشه انداخته است, به طوري كه آثار ادبي شعراي مسلمان مالامال از اين روند فكري است. و در حقيقت, عرفاي اسلامي بسي گسترده تر از عرفاي غربي به اين نظريه توجه داشته اند. به طور مثال, سعدي در بخشي از مواعظ خود, اينگونه ‌ به اين نظريه اشاره كرده است:
زمين لگد خورد از گاو و خر به علت آن                كه ساكن است نه مانند آسمان دوار.
عبيد زاكاني نيز مي گويد:
يا رب, به كام و راي تو باد مدار چرخ                  چندانكه گِرد مركز خاكي, مدار اوست.
هاتف غيب, شاعر و عارفِ اصفهاني را نيز مي بينيم كه غايت خلقت را اينگونه توصيف مي كند: گر به اقليم عشق رو آري                                   همه آفاق گلستان بيني
           به همه اهل آن زمين به مراد                               گردش دور آسمان بيني.          
آنگاه خاقاني را مي بينيم كه مي گويد:
از رمز در گذر كه زمين چون جزيره اي است              گردون به گِرد او چو محيط است در هوا.
حماسي سراي ايران زمين نيز اين انديشه را اينگونه به نظم آورده است:
همي بر شد آتش فرود آمد آب                           همي گشت گرد زمين آفتاب.
سخنگوي پرندگان, عطارِ نيشابور هم چنين سروده است:
عقل كار افتاده جان دل داده ز اوست                  آسمان گردان, زمين استاده ز اوست.
نظامي گنجوي نيز كه از طلايه دارانِ وادي معرفتِ ناب و انديشه هاي ظريفِ عرفاني است, در پيِ انديشه عرفي و نظريه معروف درباره سيستم حركتيِ آسمان به دور زمين, و در پرسش و پاسخي زيبا و رسا, فلسفه چرخش افلاك به دور كره خاكي را بيان كرده است:
خبر داري كه سياحانِ افلاك                     چرا گردند گرد مركز خاك؟
در اين محرابگه معبودشان كيست؟       و از اين آمد شدن مقصودشان چيست؟
چه مي خواهند از اين محمل كشيدن؟          چه مي جويند از اين منزل بريدن؟
چرا اين ثابت است آن منقلب نام؟               كه گفت اين را بجنب آن را بيارام؟
... كه خود جوابِ اين پرسش ها را به عنوان حكمتِ خلقت ذكر كرده است.
همچنين او خداي خود را به خاطر گردشِ بطليموسيِ عالم چنين مي ستايد:
فلك را كرده گردان بر سر خاك                         زمين را كرده گردشگاه افلاك.
و نيز همو گويد: اين شكل كري نه در زمين است            هر خط كه به گرد او چتين است.
مولوي نيز در همين راستا اينگونه سروده است:
خبر داري كه سياحان افلاك                            چرا گردند گرد مركز خاك؟
اگر چرخ وجود من از اين گردش فرو ماند   بگرداند مرا آن كس كه گردون را بگرداند.   
محتشم كاشاني نيز اين سروده را به يادگار گذاشته است:
كاش آن زمان كه اين حركت كردِ آسمان             سيماب وار گوي زمين بي سكون شدي.
سنايي غزنوي هم اينگونه گفته است:
از براي اينكه ماه و آفتابت چاكرند                مي طواف آرد شب و روز آسمان گرد زمين.
و صدها بيت شعرِ سروده شده توسطِ شعراي نامدار در ميان مسلمانان و جهانيان, در اين رديف كه ذكرِ آنها خود مجموعه اي بس دراز به خود اختصاص مي دهند.
نگرش و تحليل انسان شناسان معاصر
- نظريات برخي از دانشمندان غربي درباره كرامت انساني و تفكرِ انسان مركزي:
 تفكرِ گردشِ افلاك و ما فيها به دور زمين با اين مبنا كه‏ افلاك در حقيقت به دورِ نوع انسان مي‏گردند، در حالت عمومي، تفكري است كه برخي از  دانشمندان غربي هم متوجهِ آن شده و در لابه‏لاي مباحث‏ِ علمي بدان اشاره كرده‏اند, كه تصريحِ بعضي از آنها به اين ترتيب است:
- ادوارد آرتور برت در تشريح نظريهْ "زمين مركزي" و "انسان مركزي" و بيان فرق علوم قرون ميانه با علوم جديد، چنين مي‏نويسد: "در فكر غالب قرون وسطايي، آدمي موجودي‏است كه در مجموعه خلقت شأني دارد بسي خطير تر و سبب ‏ساز تر از طبيعتِ بي‏جان، در حالي كه در نزد غالب‏ِ متفكرانِ جديد، طبيعت مستقل‏تر، سبب ‏ساز تر و ثابت‏تر از انسان است. حال، خوب است اين تقابل را كمي بيشتر بشكافيم. در نزد قرون وسطاييان، انسان به تمام معنا مركز عالم‏ بود و تمام نشئهْ طبيعت بر آن ساخته شده بود، تا خدمت گزارِ انسان و مقصد ابدي او باشد. هم فلسفه يونان و هم كلام‏ِ يهودي - مسيحي ( و حتي بخشي از علوم و متون اسلامي )، كه‏در قرون وسطا با يكديگر مزج و اتحاد يافتند، هر دو در توليد و تحكيم آن نگرش هم داستان بودند. نشانِ واضحِ جهان‏بيني‏ِ اين عصر آن بود كه همه ايمان راسخ داشتند كه از آدمي و اميدها و آرمان‏هايش، چيزي مهم‏تر و خطير تر در عالم نيست، بلكه‏ آدمي است كه همه كاره عالم است. همين نگرش بود كه در باطنِ فيزيك قرون وسطا قرار داشت... اين هم از مقبولات و مسلّمات بود كه زمين- يعني مقام‏خاكي و عنصري آدمي- در مركز افلاك قرار دارد. به استثناي‏چند متفكر شجاع و اندك در اينجا و آنجا، هيچ‏كس ديگر اصلا به اين فكر نيافتاد كه آيا مرجع نجومي ديگري هم مي‏توان‏ برگرفت، يا نه. زمين را شيئي عظيم، سخت و ساكن و آسمان پر ستاره را كره‏اي شفّاف و سبك مي‏انگاشتند كه به رواني در فاصله‌اي نه چندان دور، گردِ زمين مي‏گردد... . همه جهان، در چشم گذشتگان مكاني بود كوچك و متناهي و همين جهان‏ متناهي خانه بشر بود. آدمي در مركز اين عالم قرار داشت ونشئه طبيعت، خادم و مسخر منافع او بود. ..." ( آرتور برت، 1369، ص 11-8.)
همانگونه كه از گفته آرتور برت روشن است, او چنين نگرشي نسبت به جايگاه انسان در مجموعه خلقت را قبول ندارد.
- ويل دورانت نيز اين پشتوانه فكري درباره زمين مركزي‏ (يعني انسان مركزي به عنوان اساسي فكري و اعتقادي براي زمين مركزي )را تقويت كرده، چنين مي‏نويسد: "منجّمان مسيحي قرن ‏سيزدهم معتقد بودند كه سيارات به دور زمين مي‏چرخند، ثوابت ‏در يك گنبد بلورين محصور است، در مركز و عالي‏ترين نقطه جهان آفرينش، همان آدمي قرار داشت كه عالمان الهي او را كرمِ زبوني توصيف مي‏كردند آلوده به گناه و اكثراً محكوم به‏آتش دوزخ..." (دورانت, همان, ج4, بخش دوم, 1324.)
شايد عبارت اخير در مقام كنايه و محكوم كردن عالمان‏ الهيِ كليسا بوده، درصدد بيانِ اين باشد كه انسان "اشرف مخلوقات" و "كامل‏ترين موجودات" در روي زمين است نه همچون كرمي زبون و فرومايه, چنانكه عالمانِ مسيحي توصيف مي كردند. و از اين رو زمين, مركز عالم است و همه گرد او مي‏چرخند؛ يعني پايه هاي فكري- اعتقادي منجمانِ مسيحي, علي رغمِ انديشه هاي تحقيرآميزِ عالمان شان نسبت به انسان, مبني بر شرافت و كرامت نوعِ انساني بود كه آنها را در حمايت از سيستم زمين مركزي, قوتِ قلب اعطا مي كرد.
- تعبيرِ گمپرتس در باره عدمِ مقبوليتِ خورشيد مركزي در زمانِ آريستارخوس, نيز قابل توجه است كه مي نويسد: "نيروي حقيقيِ نظريه مركزيتِ زمين, صرفِ نظر از پيوستگيِ آن با معتقداتِ ديني و سنتي, در اين بود كه نظريه مخالفِ آن به قولِ پاول تانري با اينكه از ديدگاهِ مكانيك و فيزيك پيشرفتي خارق العاده به حساب مي آمد, از ديدگاهِ هندسي, يعني يگانه ديدگاهِ علم قديم در موردِ ستاره شناسي, هيچ فايده واقعي در بر نداشت." (گمپرتس, 1375, ج3, ص1453.)
اين متفكر, يكي از رازهاي مهمِ تداوم نظريه زمين مركزي را در تنيده شدنِ آن با معتقدات ديني مي داند. اين نگرش امروزه نيز مورد پذيرش برخي از تحليل گران است.
- هلزي هال نيز در مقامِ ترسيمِ چگونگيِ مخالفتِ مردم در زمانِ يونان با نظريه خورشيد مركزي اينگونه مي نويسد: "احتمالا چنين نظري (خورشيد مركزيِ آريستارخوس) با مخالفت مردمِ عاديِ متعصب و معتقد به انسان مركزي روبرو بوده است." (هلزي هال, 1363, ص99.)
اين انسان مركزي همان ركنِ مقبوليت زمين مركزي است.
- آلبر ژاكار متكلمِ زبردستِ غربي در موردِ پرسش از پشتوانه و پيش فرضِ كليسا براي محاكمه گاليله مي گويد: "اين كارِ كليسا دلايلِ ستاره شناسي نداشت بلكه مستند به دلايلِ دين پژوهان و ماوراي طبيعيون بود, به اين دليل كه خدا در جسمِ شخصِ عيسي مسيح به زمين آمده است .. آفريدگار, فرزندِ خود را به قلب كايناتِ مادي مي فرستد. مسلما او را به هر سياره بي اهميتِ معمولي نمي فرستاد. بنابراين امكان نداشت پذيرفته شود كه مسيح, پسر خدا, به جايي جز مركزِ كاينات آمده باشد..." (ژاكار و لاكارير, 1380, ص16.)              
- اين روندِ فكري هم اكنون نيز در پيشرفته ترين دوره تاريخِ بني آدم به طرز مرموزي حكم مي راند؛ ژاك لاكارير درباره اين روند از تفكرِ كرامت ويژه انسان و فرزندانِ آدم, چنين مي گويد: "اكنون مغزِ انسان مي تواند كاملا بفهمد و بپذيرد كه انسان در مركز كهكشانِ خود نيست و در حومه دور و گمنامي از كاينات ساكن است, اما قلبِ انسان هميشه دشوار به اين فكر خو مي گيرد و همچنان به خلافِ آن اميد دارد... خود را در مركزِ جهان پنداشتن يا ميدان بدان داشتن, معنايش اين است كه خود را مركزِ آفرينش مي پنداريم يا مي خواهيم كه چنين باشد؛ داشتنِ اين احساس- حتي اين يقين- است كه روي سياره اي يگانه و برتر, از ديد خدا, زندگي مي كنيم زيرا اين سياره اختصاصا براي ما آفريده شده است." (ژاكار و لاكارير, همان, ص 136 و بعد.) 
البته بايد توجه داشت كه زمين و انسان‌ روي آن, آن گونه كه لاكارير ذكر مي كند, در حومه دور و گمنامي از كائنات, ساكن نيست؛ بلكه به طورِ سرگردان, در يك سيستم واره پيچيده اي از حركاتِ نامنظم در فضاي بي كران به دور مركزي ناپيدا و نامعلوم مي گردد. و همين مسئله سوال اصليِ اين سلسله از جهان پژوهي هاست كه بايد آن را كاويده و پاسخي معقول براي آن يافت, اما آنچه به نظر مي رسد اينكه انكار وجودِ مركز براي كيهان مادي بدون كوچك ترين تحقيق و بررسي (عقلي, هندسي- رياضي, فيزيكي, و فضايي) به جهالت بيشتر شبيه است تا بحث علمي؛ بدين جهت كه نظرياتِ دانشمندان در اين باره مختلف است, و ادله قابل توجهي بر اثبات مركز داشتن كيهان وجود دارد كه نمي توان به راحتي از كنار آنها گذشت؛ بعلاوه, اين مبنا و نگرش, در ميان مسلمانان نيز مطرح بوده و از جانب متون ديني مورد تاييد بوده است, كه اين سياره با ساكنانِ ويژه انساني خود, داراي ارزش بي بديل است. البته اين رويكرد از سوي مسلمانان بيشتر بر پايه پيش فرض هاي خودِ آنان است تا متون ديني؛ چرا كه متون ديني اسلام مسئله تعدد عوالم و موجودات ديگري در رديف انسان نيز سخن گفته و ارزشِ يگانه موهومي براي انسان را مورد ترديد قرار داده است. به هر حال كرامت نوع انساني در ميان عرفاي اسلامي نيز به گونه اي مطرح بوده است كه به برخي از آنها اشاره مي شود.
نگرش عرفاي اسلامي درباره كرامت نوع انساني
- سخن محيي الدين بن عربي درباره مركزيتِ انسان براي كائنات:
محيي الدين بن عربي (560-638ق, مقارن با 1165-1240م.) مركزيت انسان را با يك رويكرد و بيانِ عرفاني تصريح و تاكيد كرده است, كه فقط بر اساسِ يافته هاي معرفتي قابل توجيه است: "تحقيقِ دقيق عرفاني شاهد است به دوران فلكِ هستي – از لحاظ ظهور كمالاتِ خداوندي – به دور نقطه دايره هستي؛ نقطه اي كه در راس خط قائمِ الف يگانگيِ حق تعالي قرار گرفته, در اوليتِ به وجود آمدنش, از هر موجودي جدا بود. ... منتهاي گرديدن و منقلب شدنِ اين نقطه – كه در حقيقت ام الكتابِ عالم هاي سه گانه جبروت, ملكوت, و ملك است – نقطه مركزي استواييِ هستي است. و اين نقطه استوايي هم وسطيتِ مخصوص به انسان است؛ انساني كه با نقطه سويداي قلبش نسخه جامعي از همه عالم هاي ممكن است ..." (ابن العربي, 1408ق, ص398 و بعد.)
براساس مباني عرفانِ محيي الدين بن عربي, گردشِ امورات هستي در دستِ قدرت خداوندي است, و محوريتِ اين گردش بر نقطه مركزيِ كمالاتِ ظاهر شده از خداوند است كه او را انسان كامل مي گويند. از اين رو تحقيق دقيقِ عرفاني مزبور, مضمونِ مشاهدات و مكاشفاتِ عرفاني خودِ محيي الدين است كه ذكر كرده است, و الا براساسِ مباني دين شناختيِ درون ديني, چنين نگرشي قابل تامل است و به راحتي مورد قبول واقع نمي شود.(رحيم قرباني, مهر 1384, ص113به بعد.)
- سخن ِملاصدرا در موردِ كرامت انساني و جايگاه نوع انساني در مجموعه خلقت:
ملاصدرا نيز درباره ذي نفع بودن و جايگاهِ باكرامتِ انسان در مجموعه خلقت اينچنين نوشته است: "فصل چهارده در عنايتِ حق تعالي در خلق كردنِ زمين و آن چه در اوست؛ تا اين كه انسان از آن نفع ببرد؛ خداوندِ منزه فرمود: "هر آنچه در روي زمين است براي شما خلق كرد".
سپس نظاره كن به منفعت هاي آن: از جمله آن منافع فراش و مهاد بودنِ زمين است, تا اين كه تو به آن آرامش داشته, بخوابي؛ و بساط بودنش است تا اين كه بر روي آن سلوك كني, همانگونه كه خدا فرمود: "زمين را بستر براي شما قرار داد" ونيز فرمود: "و خدا زمين را براي شما بستري قرار داد تا در آن راه هاي گشاده اي را بپيمائيد" ؛ و از ضرورياتِ افتراش اين نيست كه سطحِ مستوي باشد بلكه اگر كره هم داراي جرمِ بزرگي باشد افتراش بر روي آن نيز آسان خواهد بود؛ بلكه هنگامي افتراش و راه رفتن بر روي آن تمام (صحيح و طبيعي) نخواهد بود كه زمين ساكن نباشد؛ ولي با ساكن بودنش در جايگاهِ طبيعيش تمام خواهد بود, كه آن هم وسطِ فلك ها است, و به اين اشاره مي كند با فرموده اش كه بيان نمود: "خداست آن كه زمين را براي شما پايگاه (قرارگاه) قرار داد "زيرا اشيايِ سنگين براساسِ طبيعتشان به پائين ميل مي كنند همانگونه كه اشيايِ سبك به بالا مي روند, و بالا از همه سو طرفِ آسمان است و پائين نيز به سمتِ مركز است (زميني كه در مركزِ همه عالم قرار دارد)." (صدرالدين الشيرازي, 1379ق, ج7, ص134 و 135.)
- گفتار و نظريه علامه مجلسي و فخر رازي درباره كرامت بني آدم:
علامه مجلسي در توضيح و تفسيرِ آيه كرامت, "و لقد كرمنا بني آدم ... " (اسراء/70) مطلبي را از فخر رازي نقل و شرح كرده است, به اين ترتيب كه مي نويسد: "فخر رازي گفته است كه انسان جوهري مركب از بدن و نفس (روح) است؛ نفس انساني با شرافت ترين موجودِ نفساني از ميان نفس هاي عالم پايين است؛ زيرا كه نفس گياهي داراي سه نيروي اصلي است: كسب غذا, رشد, و توليد؛ و نفس حيواني, علاوه بر اين سه نيرو, دو نيروي ديگري مخصوص به خود دارد: حس كننده, و حركت دهنده اختياري؛ و نفس انساني, فراتر از آنها, نيروي ديگري منحصر به خود دارد: نيروي عقل كه حقيقت موجودات را همانگونه كه هستند, درك مي كند؛ اين همان نيرويي است كه نور الهي در آن تجلي كرده, شعاع كبرياي خداوندي در آن نور افشاني نموده است؛ نيرويي كه تواناييِ شناسايي و اطلاع از اسرار عالم خلق و امر را دارا بوده, به همه مخلوقات - اعم از مادي و غير مادي – احاطه دارد. اين نيرو از سنخ آسماني است. ... پس روشن شد كه نفس انساني با شرافت ترين نفس در ميان نفس هاي اين عالم است. و اما اينكه بدنِ انساني با شرافت ترين جسم از ميان اجسام عالم است, مفسران, نظرات گوناگوني ارايه كرده اند:
1- ميمون بن مهران از ابن عباس درباره آيه مورد بحث روايت كرده است, همه موجودات مستقيما با دهانشان غذا مي خورند در حالي كه انسان به كمكِ دستانش مي خورد...
2- ضحاك گفته است, شرافت و برتري انسان به نيروي نطق (نيروي عقل) و تشخيصِ مسايل... .
3- عطاء كه از متكلمينِ قديمي است, گفته است اين شرافت به خاطر بلند قامتي انسان است... .
4- يمان نيز گفته است به جهتِ زيباييِ صورت انسان است, همانگونه كه خداوند فرموده است: "و صوركم فاحسن صوركم"(غافر/64) ... .
5- برخي نيز اينگونه علت آورده اند كه انسان تنها موجودي است كه خداوند به او نعمت نوشتن عطا كرده است... .
6- اينكه اجسامِ عالم يا بسيط اند, يا مركب؛ و بسايط كه عبارتند از: زمين, آب, هوا, و آتش, همه و همه در مسير استفاده و انتفاعِ انسان هستند. و هر كدام از آنها كه در قرآن شده است, به نوعي در نسبت با ذي نفع بودن انسان ذكر شده, و نوعِ منافع آنها به انسان مورد توجه و تذكر قرار گرفته است... پس اين عالم مانندِ خانه آماده شده اي است كه براي استفاده و سود بردنِ انسان فراهم شده است, و او نيز مثل رييس و پادشاهي بر اين مملكت است.
7- مخلوقات به چهار دسته تقسيم مي شوند: موجوداتي كه نيرو عقل دارند, اما خالي از نيروي شهوت اند ( ملايكه), و بر عكس, موجوداتي كه نيروي شهوت دارند و خالي از نيروي عقل اند (حيوانات), موجوداتي كه هيچ يك از اين نيروها در آنها نيست (گياهان و غير جانداران), و موجوداتي كه هر دو قسم از اين نيروها در وجودشان موجود است (انسان ها)؛ انسان از اين رو كه داراي هر دو نيرو است, مسلما از هر دو نوع موجوداتِ قسمِ دوم (حيوانات) و سوم (گياهان و غير جانداران), با فضيلت تر و با شرافت تر است؛ اما اينكه از ملايكه نيز برتر باشد يا نه؟ بحثِ ديگري است ( كه در اينجا مطرح نشده است).
8- موجود از سه حال خارج نيست, يا هم ازلي است و هم ابدي, كه آن فقط خداست؛ يا هيچ يك از اين خصوصيت را ندارد, و آن عالمِ دنيا و ما فيها است؛ و يا ازلي نيست و فقط ابدي مي باشد, و آن انسان و ملايكه است؛ (و قسمي كه نه ازلي و نه ابدي باشد ممتنع است)؛ بديهي است كه در رده پايين تر از خداوند, قسم سوم از دو قسم ديگر (قسم دوم و قسم ممتنع) اشرف و افضل است؛ و اين مسئله اقتضا دارد كه انسان از همه مخلوقات باشرافت تر و برتر باشد.
9- عالمِ بالا برتر از عالم پايين است؛ و روح انساني از موجودات برتر و علوي (عالم بالا) است؛ و از ميانِ موجودات عالمِ پايين فقط انسان است كه داراي روح انساني است؛ پس از ميان همه موجودات عالمِ پايين انسان است كه برتر و با شرافت تر است.
10- خداوند متعال عالي ترين و كامل ترين موجود است؛ از بين مخلوقات, هر موجودي به خدا نزديك تر باشد, برترين مخلوق است؛ و از ميان همه موجودات فقط انسان است كه به خدا نزديك تر است, از اين رو انسان با شرافت ترين و برترين موجود از ميان مخلوقات است... .
11- برخي گفته اند, معني كرامت انسان اين است كه: چون كه خدا همه مخلوقات را با واسطه "كن فيكون" خلق كرده, و انسان را با دستانِ خودش خلق كرده است, سزاوار ترين مخلوق به مقامِ برتر و منسبِ با شرافت ترين موجود, انسان است... ." (مجلسي, همان, ج57, ص271.)
- گفتارِ علامه طباطبايي, در مورد پيش فرضِ فلاسفه گذشته اسلامي درباره غايت بودنِ انسان بر كائنات:
             علامه طباطبايي در توجيه و تبيينِ برهاني در ردِ "حسِ ماديِ ششم" از سوي ملا صدرا در كتاب اسفار اربعه, پيش فرضِ دانشمندان و فلاسفه بزرگِ قديم(مشائين)درباره جايگاهِ ويژه و با كرامتِ انسان در خلقت را مطرح كرده و آن را مورد نقد و ترديد قرار مي دهد: "شكي در درستيِ برهانِ مذكور نيست, اما بايد توجه داشت كه ماده هاي مقدماتِ آن موردِ بحث و بررسي است, زيرا بخشي از آنها اصلِ موضوع براي قدما بود كه از طبيعيات گرفته بودند؛ و آن عبارت است از اين كه انسان كامل ترينِ حيوانات- يعني مركباتِ عنصريِ داراي حيات- است؛ برهان مذكور هنگامي تمام و نتيجه بخش خواهد بود كه اين مقدمه ثابت و تثبيت شود؛ از اين رو اين گونه توضيح مي دهيم: بزرگاني از ميانِ حكماي گذشته, بحث در ترتيبِ خلقت را براساسِ دست آورد هاي فنونِ طبيعياتِ قديم, فنِ هيئت, و ديگر علومِ طبيعي بنيان نهاده بودند؛ و آنچه اين علوم به ايشان ارائه مي كرد عبارت بود از اين كه مركباتِ عنصري داراي حيات در انواعِ حيواناتي منحصر است كه در گستره مركزِ عالم, يعني زمين, زندگي مي كنند؛ و از ميانِ انواع گوناگونِ حيوانات و آثارِ حيات در روي مركز عالم كه به طور استقرايِ حسي و تجربي شناخته ايم, نوعِ انساني كامل ترين نوعِ حيات است, كه علاوه بر انواع شعور هاي حيواني, به نيروي عقل و فكر نيز مجهز است؛ پس, از اين دست آورد نتيجه مي شود كه انسان كامل ترين نوع از انواع حيات است... . اما با اين همه, با توجه به يافته ها و فرضيه هاي جديدِ علمي مبني بر اين كه سيارات و اجرامِ ديگري غير از زمينِ مسكونيِ خودمان, رصد و يافت شده, كه در آنها آثارِ نوعي حيات و تركيباتِ داراي مخصوصي از حيات مشاهده مي شود, براي ما بسيار سخت و مشكل است كه افضليت و اكمليتِ انسان به طورِ كلي از همه موجوداتِ داراي حيات را به اين آساني و راحتي اثبات كنيم؛ بلكه اثباتِ اين پيش فرض و مسئله پر اهميت, ناچار از اقامه برهان است, به ويژه اين كه مهم تر از اثباتِ افضليتِ انسان, اثبات و برهاني كردنِ امتناعِ وجود نوع ديگري از حيوانات است كه افضل, اكمل, و اشرف از انسان باشد (بدين توضيح كه اول بايد اين نكته به اثبات برسد كه از لحاظِ عقلي, به وجود آمدنِ نوعي افضل از انسان امكان ندارد, و سپس به سراغِ اثباتِ افضليتِ انسان رفت)؛ و اثباتِ اين مسئله با توجه به اصولِ رايج در فلسفه محقق و موجود امري بسيار سخت و بغرنج است." (صدرالدين الشيرازي, همان, ج8, ص200 و بعد, تعليقه شماره يك از علامه طباطبائي.)                   
- نظريه بو علي سينا درباره شرافت انساني:
اينكه علامه طباطبايي, نظريه حكماي گذشته را به طورِ كلي با اين بيان ذكر كرده است ناظر به نظريه فلاسفه مشائين از جمله شيخ الرئيس بو علي سينا كه در بخشي از كتابِ شريف "مبدأ و معاد" مي باشد كه اينگونه افاضه كرده است: "كمال عالمِ كياني اين است كه از آن, انسان به وجود آيد؛ و سايرِ حيوانات و گياهان نيز, يا به خاطرِ او به وجود آمده است؛ و يا به اين جهت كه ماده كيهاني ضايع نشود! همانگونه كه بنا و معمار چوب را در اغراضِ گوناگوني به مصرف رسانده و ضايع نمي گرداند؛ و غايتِ كمال انسان نيز اين است كه براي مايه نظريش عقلِ مستفاد, و براي مايه عمليش عدالت حاصل كند, و اينجا, شرفِ مربوط به عالمِ مواد (جسماني) خاتمه مي يابد؛ يعني نهايتِ شرف در عالم ماده همين است كه انسان به آن نايل مي شود."(به نقل از: حسن زاده آملي, 1380, ص126.)
البته بايد توجه داشت كه اين شرافت و كرامت براي انسان در نزدِ دانشمندانِ باستان نشين و مغرب زمين, به نوعِ انساني تعلق داشت, اما امروزه اين جايگاه در انديشه خامِ صاحب نظرانِ آمريكائي و غربي, منحصر در انسانِ متمدنِ آن دو ديار است! و اين نكته اساسي در فلسفه سياسيِ بزرگانِ آنها مهم ترين توجيه براي سلطه بر ساير انسان ها است. (پاپكين- استرول, پائيز1379, ص107 تا120, ذيلِ نظريات هابز و لاك.) اما اين جايگاهِ ويژه در نزد دانشمندان اسلامي, نه به نوعِ انساني, و نه به انسانِ اقليمي خاص, بلكه به انسانِ كامل تعلق دارد, كه به بررسي آن خواهيم پرداخت. (حسن زاده آملي, همان, ص128 به بعد.)
با توجه به اين توضيح روشن مي شود كه نظريه "زمين مركزي" در نظام علمي يونان, با همين رهاورد، به نظريه "انسان مركزي" تبديل شد كه نظريه‏اي عقيدتي(كلامي- فلسفي)است، نه علمي (سيانتيك)(رحيم قرباني, دي ماه 1383,ص29 به بعد). مبناي فكري اين نظريه با نگاهي دقيق‏تر به تاريخ باستان نشينان، وضوح و شفّافيت‏ بيشتري به خود مي‏گيرد؛ از اين رو به روندِ تحققِ اين انديشه در آن زمان مي پردازيم. چنانكه اشاره شد انسانِ سحر خيز در روزگارِ پرطراوت باستان، اعتقادي بس عميق در مورد خداوندان، تدبير گران, و انسان هاي خداوندزاده داشت. از اين‏رو، جايگاه بسيار والايي براي نوع انسان و بني‏آدم قايل بود، تا جايي كه همه انسان‏ها و حتي اشرار، خود را به گونه‏اي منسوب‏ به خدايان مي‏دانستند و اين اعتقاد همچنان در ميان بشر باقي ‏بود تا اينكه دوره توحيد فرا رسيد و با آمدن حضرت ابراهيم ‏خليل ‏عليه السلام، اوضاع دگرگون شد و خداپرستي و توحيد رواج يافت. اما همان وضع به تدريج، در قالبي ديگر با عنوان "شرك" نمايان شد. مشركان همه بت‏ها و معبودهاي خود را به خدا نسبت مي‏دادند و از اين طريق، مقام و منسبي والا، براي خود كسب مي‏كردند؛ مي‏گفتند: اين بت‏ها شفيعِ ما نزد پروردگارند. اين تفكر تا حدي عميق بود كه با ظهور اسلام و ابلاغ دين‏توسط پيامبر، به او گفتند: پيامبري كه از جانب خدا بوده و مستقيماً به او منسوب باشد، بايد بدون اينكه واسطه‏اي مثل‏معبودهاي ما داشته باشد، ملك باشد، نه انسان؛ زيرا نوع انسان‏علي‏رغمِ شأن والايش در هستي، غرق معصيت و نقص است و انسان معصيت‏كار ياراي واسطه‏گري بين خدا و انسان‏ها نيست؛ حتي همين خوردن، آشاميدن، نزديكي با زنان, و رفت و آمد در بازار, خود معصيت‏ هايي هستند كه انسان را از مقام واسطه بودن ساقط كرده‏اند و بسا از اين روست كه مشركان مكّه به پيامبر خرده مي‏گرفتند و مي‏گفتند:  "اين پيامبر را چه شده است كه غذا مي‏خورد و در بازار راه مي‏رود، چرا بر او فرشته‏اي نازل نمي‏شود تا وي را نيز بترساند؟"(فرقان/ 7 و8.)
- گفتاري از ويل دورانت درباره انتساب ساختگي به خداوندان:
چنين اعتقادي اعتقاد بشر باستاني بود كه ويل دورانت به گونه اي اين انتسابِ ساختگي به خداوندان را توصيف كرده و چنين مي‏سرايد: "و گاهي ميان يكي از خدايان و زني از آدميان پيوندي جنسي برقرار مي‏شد و از اين آميزش ، قهرمانِ خدايي به وجود مي‏آمد؛ چنان كه ثمرهْ آميزش زئوس با "آلكمنه"، "هراكلس" بود. بسياري از شهرها و اصناف و جماعات، تبار خود را به يكي از قهرمانانِ خدا زاد مي‏رساندند." (دورانت, همان, ج2، ص 202.)
چنانكه باور داشت عموم مشركان نيز قداستِ انتسابيِ بت‏ها به خدا بود. انسانِ باستان‏نشين بر اين عقيده بود كه انسان از خدا زاده شده است، "خدايان در آغاز، با يكديگر آميختند و‏انسان را زادند. سپس با زادگان خود، انسان‏ها، زناشويي كردند. از اين‏رو، آدميان از نسل خدايانند." (دورانت, همان, ج 2، ص203.)
- گفتارها و نظريات علامه طباطبايي درباره ادعاي آدميان مبني بر خدا زادگي در تفسير آيات:
علامه طباطبايي نيز در تفسيرِ آياتي از قرآن كه ادعاي مشركين درباره فرزند دار بودنِ خدا را رد كرده, نسبت سازيِ مدعيان شرافتِ الهي ويژه انساني را اينگونه تحليل و بررسي كرده است, مثلا در تفسير آياتي از سوره بقره چنين نوشته است: "وَ قَالُوا اتخَذَ اللَّهُ وَلَداً سبْحَنَهُ بَل لَّهُ مَا فى السمَوَتِ وَ الأَرْضِ كلٌّ لَّهُ قَنِتُونَ بَدِيعُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ إِذَا قَضى أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ‏(بقره/116 و117.) بيان و توضيحِ اين آيات اين است كه توجهِ آيات به قومِ يهود و نصاري است, چرا كه آنان داعيه اين كه عْزير پسرِ خداست (يهود) و عيسي پسرِ خداست (نصاري) را سر دادند؛ اولين انگيزه اي كه آنان را به اين گفتار و ادعا كشاند, دادنِ شرافت به پيامبرانشان بود, همانگونه كه بعدها اين شرافتِ ساختگي را براي خود نيز عنوان كردند, همانگونه كه ادعا كردند: "فرزندان و دوستانِ خداييم"؛ سپس بعدها اين ادعاي تشريفاتي و احترام به پيغمبران, توسطِ خودِ آنان لباسِ جديت و حقيقت پوشيد, كه خداوندِ متعال در اين آيات ادعاي آنها را رد كرده است...كه برهانِ بيان شده در آيات, شاملِ دو برهانِ تام مي شود كه ولادتِ فرزند از ساحتِ متعالِ وي, و تحققِ فرزند را نفي مي كنند.." (طباطبايي, 1374, ج1, ص261.)
همانگونه كه ملاحظه مي كنيم مرحوم علامه نيز علت و انگيزه اساسي در ادعاي انتساب به خدا از سوي انسان ها در طول تاريخ, كسب كردن ِنوعي شرافت و كرامت معرفي بيان كرده, و حتي غرض هاي كفر آميزِ اوليه چنين ادعاهايي را رد مي كند. با اين توضيح كه بني آدم از ابتدا مشرك نبود, و بسياري از ادعاهاي او درباره خدايان و شركاي خدا (كه ساخته ذهن و تخيلِ خود اوست) از روي جهالت و براساسِ احساسِ حقارت در حضور وي بوده است, از اين رو براي ايجادِ نوعي ارتباط با ساحت پاك و والاي وي, شركايي را برايش ساخت و پرداخت كه واسطه او خداي پاك باشد, تا شايد از اين طريق شرافتي را كسب كند. حال برخي از اين واسطه ها بشري بودند, برخي طبيعي و از ميان موجوداتِ ديگر, و برخي غيرِ مادي از طايفه جن و پري؛ كه انسان ها و نسل هاي بعدي خود را به طريق هاي گوناگوني به يكي از آن شركاي ساختگي منتسب كردند تا جايگاه و موقعيت والايي را براي خود اثبات كنند. در واقع و حقيقتِ امر, شرك به معناي منفيِ آن كه به بستري فرهنگي و اجتماعي تبديل شده, و در مدعيانِ آن در مقابل پيامبران الهي صف كشيدند, يك مسئله عارضي بر آن ايده و انديشه كرامتِ انساني (حاصل از انتساب به خدا و قرا گرفتن در جايگاه والاي خلقت, يعني مركز) مي باشد. چنانكه در قرآنِ شريف نيز به چنين ادعايي از مشركين تصريح كرده است كه عبارتِ آن را ملاحضه خواهيم كرد.
- سخني ديگر از علامه طباطبايي:
همچنين علامه طباطبايي در ذيل تفسيرِ آيه 4 از سوره مباركه كهف, نحوه توجيه و نگرش مشركين به شركاي موهوميِ خدا (كه او آنها را به فرزندي قبول كرده است) را اينگونه تحليل و تفسير نموده است: "و ينذر الذين قالوا اتخذ الله ولدا"مقصود از اينان عموم كساني هستند كه بت پرستيده معتقد بودند كه ملائكه پسران يا دختران خدايند، و چه بسا از اينان كه در باره جن و مصلحان از بشر، چنين اعتقادي داشته‏اند. و نيز مقصود نصاري هستند كه مسيح را پسر خدا مي‏دانستند هر چند كه از نظر اينكه قرآن كريم به يهود نسبت داده كه عزيز را پسر خدا مي‏دانسته‏اند يهود نيز مشمول آيه هست؛ انذار را در خصوص كساني كه گفتند خدا براي خود فرزند گرفته، تكرار كرد تا مزيد اهتمام را در خصوص ايشان افاده نمايد ... ما لهم به من علم و لا لابائهم كبرت كلمة تخرج من افواههم. از آيه شريفه"انى يكون له ولد و لم تكن له صاحبة و خلق كل شى‏ء" استفاده مي‏شود كه مورد بحث آيه معتقد بوده‏اند خدا حقيقتا فرزند گرفته و فرزنددار شده است, لذا در آيه مورد بحث آن را با دو جواب رد مي‏كند: يكي اينكه اين سخن را از روي ناداني زده‏اند، و علمي بدان ندارند، دوم اينكه دروغ مي‏گويند.جمله: "ما لهم به من علم" رد بر همگي ايشان از خلف و سلفشان است، و ليكن چون ايشان علم به اين نظريه را به پدران خود احاله داده مي‏گفتند اين دين، دين پدران ما است، و آنها بهتر از ما مي‏انديشيده‏اند، و ما جز اينكه پيروي ايشان كنيم حق اظهار نظري نداريم لذا خدا ميان آنان و پدرانشان فرق گذاشته، ابتدا از ايشان نفي علم نموده و سپس از پدرانشان كه به آنان اعتماد كرده بودند، تا بدين وسيله هم نظريه ايشان را رد كرده باشد و هم دليلشان را, و اينكه فرمود: "كبرت كلمة تخرج من افواههم" براي مذمت آنان و بزرگ شمردن سخن باطل ايشان است كه گفته بودند: "اتخذ الله ولدا" براي اينكه جرات بزرگي بر خداي سبحان كرده شريك و تجسم و تركيب و احتياج به كمك و جانشين را به او نسبت داده‏اند - تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا.البته اين را هم نبايد از نظر دور داشت كه بعضي از كساني كه قائل به فرزند دار بودن خدا بودند، منظورشان فرزند حقيقي نبوده، بلكه به عنوان احترام و تشريف و براي اينكه قرب به خدا و خصوصيت آن شخص مورد علاقه‏شان را برسانند اطلاق پسر خدا بر او مي‏كرده‏اند، مانند يهود كه- به طوريكه قرآن از ايشان حكايت كرده- عزيز را پسر خدا مي‏دانسته‏اند، و يا مي‏گفته‏اند: "نحن ابناء الله و احباؤه"- ما پسران و دوستان خداييم و همچنين در كلمات بعضي از قدماي ايشان آمده كه بر بعضي از مخلوقات اوليه اطلاق پسر خدا مي‏كرده‏اند، به اين عنوان كه اينها اولين خلق خدا هستند كه خدايشان آفريده و صادر كرده ، همانطور كه پسر از پدر صدور مي‏يابد و بر آن موجوداتي كه واسطه اين صدور بودند اطلاق همسر و زوج مي‏كرده‏اند. و اين دو اطلاق هر چند كه شامل آنچه كه اطلاق اول مي‏شده نمي‏شود چون اين اطلاق از باب مجاز و به عنوان احترام بوده، و ليكن هر دو از نظر شرع ممنوع است؛ نه صحيح است كه گفته شود فلان موجود فرزند واقعي خدا است آنطور كه ما فرزندان پدران خود هستيم؛ و نه صحيح است بگوييم فلان موجود آنقدر داراي شرافت است كه اگر ممكن بود خدا فرزند دار شود جز اين موجود كسي فرزند او نمي‏بود، و ملاك ممنوعيت اين دو اطلاق همين بس كه هر دو باعث مي‏شود عامه مردم گمراه گشته رفته رفته از مجاز، حقيقت را بفهمند و به شقاوت دائمي و هلاكت جاودانه گرفتار گردند." (طباطبايي, همان, ج13, ص239.)
          آنچه شايسته توجه و عنايت است اين است كه تفسيرِ علامه از اين مطلب (در همه مواردي كه مستند واقع شده است), مبني بر اينكه نظريه كسبِ شرافت از طريقِ انتساب به خداوند, متعلق به يهود و نصاري است, براساس شواهد و سندهاي تاريخي كه برخي از آنها گفته آمد, با اين اطلاق و كليت صحيح نمي باشد؛ چرا كه اقوام و طايفه هاي گوناگوني در هند, ايران, مصر, و يونان ِباستان زمين بوده اند كه حتي قرن ها قبل از ميلادِ مسيح و موسي, بر پايه چنين تفكري مي زيسته اند. اما تحليل و تطبيقِ مرحوم علامه طباطبايي براساسِ هم زمانيِ اسلام با يهود و نصاري صحيح است و در واقع, يكي از نمونه هايي كه آيه بر آن شامل مي شود ادعاي آن دو فرقه بوده, مدعيانِ قبل از ظهورِ اسلام را هم شامل مي شود.
به هر حال چنين فرهنگي از زمان هاي بسيار دور در ميان جوامع بشري حاكم بوده است كه عده اي خداونداني را برا ي اهداف و انگيزه هاي مختلفي ساخته و پرداخته مي كردند, و عده اي نيز با انتسابِ خود به خدايانِ ساختگي اهدافِ ديگري را دنبال مي كردند, از جمله اينكه به گمان خود با اين حيله مي خواستند, خود را به خداي اصلي كه خالق و پروردگار بي حريف بود, نزديك و مقرب سازند و از اين رهگذرِ پر گذر, به خواست هاي خويش برند.
علامه طباطبايي در بخش ديگري از تفسير خود (در آيه3 از سوره زمر) اين روند را به گونه ديگري مورد تاككيد و توجه قرار داده است.(طباطبايي, همان, ج17, ص233.)
علامه طباطبايي در چند موردِ مزبور, تحليلِ متفكران غربي درباره انتساب گذشتگان به خداوندان و شرافتِ خود ساخته شان را با تفصيلي زيبا تشريح نمود. با در نظر گرفتنِ اين نگرش است كه انسان در تفكر علميِ يونانيان, محورِ گردش مخلوقات بوده و اين روشِ علمي ساليانِ متمادي موردِ توجهِ ملت هاي گوناگون حتي مسلمانان قرار گرفته است؛ و شايد در پرتو اين تفكرِ عميقِ ماورايي است كه بشرِ باستان ‏نشين به‏ برخي از پيشرفت هاي علمي و عقلي نايل آمد كه بعدها غربي ها آنها را پايمال كردند. ويل دورانت اين احتمال را چنين به‏ تصوير مي‏كشد: "رازِ باروري حيات و عظمت فكر يوناني‏در اين‏است كه براي‏ او معيار و مقياس همه چيز انسان است." (دورانت, همان, ج 2، ص329.)
          با توجه به تحليل انسان محورانه انسان شناسان غربي و تاييد چنين نگرشي توسط علامه طباطبايي و عرفاي اسلامي از جايگاه آدمي در وسطِ كائنات, روشن مي شود كه حتي مسلمانان نيز اين رويكرد را در تفسير گيتي مورد توجه و اهميت قرار داده اند.
اينكه گفتيم, حتي مسلمانان اين روش علمي در تفسيرِ گيتي را مورد توجه قرار دادند, شايد سوال بر انگيز باشد؛ اما بايد اين مسئله به طور تاكيد آميزي مورد توجه قرار گيرد كه انديشه انسان مركزي به معناي كرامتِ يگانه مخصوص به نوعِ انساني, از منابع يوناني به عرصه علوم اسلامي وارد شده است. و برخاسته از متونِ اصيلِ اسلامي به شمار نمي رود. ولي با اين حال به طور بسيار گسترده اي مورد توجه دانشمندان و عرفاي اسلامي قرار گرفته است؛ به گونه اي كه برخي از عرفاي اسلامي در تاييدِ شهودي, عقلي, و نقليِ تلاش هايي را به انجام رسانيده اند به مثال, سخنِ قاضي سعيد قمي درباره گرديدن عالم به دورِ انسان قابل توجه است. او كه عارف و متكلمِ معروفِ شيعي است در شرحِ يكي از احاديث كتاب توحيد صدوق, نوشته است: "و اينجا سر ديگري در گرديدنِ افلاك به دور انسان و به سببِ انفاسِ نوع بني آدم, و مخصوصا انفاس انبيا و اوليا هست كه عبارت است از اينكه, آنها در چنين گرديدني اصل و اساس به شمار مي روند. همانگونه كه شيخِ يوناني, ارسطو گفته است: البته نفس از جانبِ عالم عقل در مركز زمين قرار گرفته است. پس فلك بر اساس اين اصل به دور نفس (ِنوع انساني) كه در وسط مستقر است, مي گردد. ..." (قمي, 1415ق, ج1, ص412 و بعد.)
اين مطلب تنها يك نمونه از مطالب بي شماري است كه در آثارِ كلامي, فلسفي, تفسيري, عرفاني, حديثي, و ... از علوم مسلمانان موج مي زند.
البته پر واضح است كه منظور از "پيشرفت"، رواج يافتن ِ‏عقايد خرافي و مسخره باستانيان نيست، بلكه معارف نابي ‏است كه در بسترِ فطرت بشر، به رشد و شكوفايي رسيده، معارفي در باب عقل (ذهن) ، روح، طبيعت، خدا (توحيد) و... كه ‏اكنون نيز پس از هزاران سال، همچون درّي گرانبها در تاركِ ‏صفحات كتاب ها در تلألؤ است.
اين رويكرد به نظريهْ "زمين مركزي" در حقيقت، خاستگاهي هستي‏شناختي به اين نظريه داد. اين خاستگاهِ ‏مسلم ِ هستي‏شناختي، حقيقت والايي است كه به آن اشاره شد: "وجود انسان در روي اين كره خاكي و ملاك سنجش كمال و تفسير هستي قرار گرفتن او، آن روي سكه است كه غالباً از نظرها پنهان است، نه تنها باور داشتِ دانشمندان و مردم دورهْ ‏باستاني اين بود، بلكه امروزه نيز برخي از دانشمندان بزرگ دنيا چنين مي‏انديشند كه "مقياس همه چيز انسان است و بر اين‏مقياس، هرچه هست، هست، و هر چه نيست، نيست. (دورانت, همان, ج 2، ص 401.)
موقعيت و جايگاهِ انسان در هندسه خلقت به گونه اي طراحي و تعبيه شده است كه علي رغمِ جفا كاري هاي بني آدم, در حقِ آن, به طور مداوم تثبيت شده است.
- بياني از استاد مطهري درباره جايگاه انسان:
استاد مطهري درباره روند تاريخي جفاي بشر غربي  به انسانيت و تغييرِ به وجود آمده از آن در موقعيت انسان در قرونِ اخير, و همچنين درباره نگرش اسلام به كرامت انسان در مجموعه خلقت اينگونه مي نويسد: "در قرون اخير با پيشرفت عظيمي كه علم كرد, انسانيت از آن مقام قداستي كه بشر سابق براي آن قائل بود, يك مرتبه سقوط كرد, سقوط بسيار بسيار خرد كننده اي. چون يك موجود هر قدر بالاتر رفته باشد وقتي سقوط كند, قهرا سقوطش خرد كننده تر است. انسان درست به يك مقام نيمه خدايي رسيده بود. چقدر در ادبيات خودمان از اين مقام نيمه خداييِ انسان سخن رفته است: طاير گلشن قدس چه دهم شرح فراق   كه در اين دايره حادثه چون افتادم
و حافظ مي گويد: تو را ز كنگره عرش مي زنند صفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است.
در دو سه قرن اخير, انسان از اين مقام شامخ و عالي كه خود براي خود فرض كرده بود, يك مرتبه سقوط كرد, سقوط بسيار خرد كننده اي؛ اولين اكتشافاتي كه بشر كرد مسئله هيأت عالم بود كه آنچه كه سابق درباره زمين فكر مي كرد و زمين را مركز جهان مي دانست و افلاك و ستارگان را سيار به دور زمين, يك مرتبه عوض شد و زمين به بصورت ستاره كوچكي در آمد كه گرد خورشيد بايد بچرخد و تازه خود خورشيد اهميت زيادي در جهان ستارگان ندارد. آنوقت اينكه انسان مركز دايره امكان و هدف خلقت است, سخت مورد ترديد و انكار واقع شد و ديگر كسي جرات نكرد از اين حرفها بگويد: اي مركز دايره امكان و اي زبده عالم كون و مكان, تو شاه جواهر ناسوتي, خورشيد مظاهر لاهوتي. گفتند: نه, پس آن جورها كه ما درباره انسان خيال مي كرديم, نيست. انسان آن فكر مركزيت خودش در جهان را كه توأم كرده بود با مركزيت زمين براي ستارگان و افلاك, با اين ضربه علمي از دست داد. بعدا ضربه هاي بسيار بسيار خرد كننده ديگري بر پيكر انسان وارد شد. يكي از آنها اين بود كه انسان خود را موجودي تقريبا آسماني نژاد مي دانست, خليفة الله مي دانست, خود را نفخه الهي مي دانست و بر اين اعتقاد بود كه روح خدا در اين كالبد دميده شده كه انسان بوجود آمده است... پس پرونده انسان از نظر سوابق درخشان, فعاليت هاي قابل تقديس و تمجيدي كه داشته است, با ضربه هايي خراب شد و از ميان رفت. كم كم كار به جايي رسيد كه گفتند: اساسا بياييم اين موجود را بررسي بكنيم. اين موجودي كه يك روز خود را مركز عالم, و جهان و خلقت را طفيلي خود مي دانست و در خود نمونه اي از روح الهي مي پنداشت, اين موجودي كه براي اعمال خود احيانا قداست فوق العاده اي قائل بود, جنبه هاي مافوق حيواني قائل بود, اصلا چيست؟ كالبد او را چه تشكيل مي دهد؟ باز فرضيه اي به وجود آمد كه هيچ تفاوتي ميان اين موجود پر مدعا و گياهان و حتي جمادات از نظر تاروپود نيست. از نظر بافتمان, از نظر نظم و شكل, تفاوت هست, ولي از نظر تاروپود آن ماده اي كه اينها را به وجود آورده, فرق نمي كنند...  بنظر مي رسد كه اين, آخرين ضربه اي بود كه بر پيكر انسانيت وارد شد. ولي با همه اين حرفها, باز ارزش هاي انساني صد در صد محكوم نشد مگر درباره اي از فلسفه ها و سيستم هاي فلسفي كه مفاهيمي از قبيل: صلح, آزادي, معنويت, عدالت و ترحم را به كلي شوخي گرفتند. از اواسط قرن نوزدهم الي زمانِ امروزي ما كه در نيمه دوم قرن بيستم هستيم, دو مرتبه انسانيت دارد ظهور مي كند, اصالتي به خودش مي گيرد, باز مكتب هايي در جهان پيدا مي شود به نام مكتب هاي انساني و حتي به صورت انسان پرستي. انسان در گذشته معبود نبود, آيت بزرگ بود, دريچه بزرگ معنويت بود. بدون شك قرآن هم براي معنويت, شناخت خدا و ماوراء طبيعت, انسان را از هر آيت ديگري, از هر دروازه ديگري و از هر دريچه ديگري مناسبتر مي داند:" سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم" آفاق را جدا ذكر مي كند, انفس را جدا. و از همين جاست كه اصطلاح آفاق و انفس, در ميان عرفا و ادبا و شعرا به وجود آمده است. "و فى الارض آيات للموقنين و فى انفسكم افلا تبصرون", در زمين, نشانه ها, زمينه ها, دروازه ها و دريچه هايي است براي مشاهده غيب و ملكوت, و در وجود شما بالخصوص "وجود شما" را مستقلا ذكر مي كند. افلا تبصرون آيا نمي بينيد؟ يعني چرا بصيرت نداريد؟ چرا دقت نمي كنيد؟ در خودتان دقت كنيد و بنگريد. همين موجود كه در گذشته به عنوان يك آيت بزرگ و يك دروازه بزرگ براي عبور انسان از خود بسوي معنويت الهي و ايمان به غيب و ملكوت بود, باز موضوع واقع شد. اما اين مرتبه به شكل ديگري موضوع واقع شد, به شكلي كه به نظر مي رسد نتوانسته است خودش را از تناقض نجات بخشد و مشكل عمده و مسئله مهم اين است. يعني بشريت از تو مي خواهد قداست و علو و شرافت خودش را باز يابد به طوري كه هدف و غايت واقع شود, هدف فعاليت ها واقع شود ولي بدون آن كه آن معيارهاي سابق به ميان آيد, بدون آن كه جنبه خدايي و جنبه ناخدايي به او داده بشود, بدون آن كه مسئله "هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعا" هر چه در زمين است براي انسان آفريده شده است, درميان بيايد, بدون آنكه "نفخت فيه من روحى" در ميان بيايد, كه خدا از روح خود يعني يك چيزي نه از اين جهان بلكه از جهان ديگر در او دميده است يعني او مظهري از الوهيت است. نه, ديگر اينها به ميان نيايد و حتي در جنبه هاي محركات انساني, انگيزه هاي دروني و محرك انسان بحثي نشود, ولي در عين حال انسان و شعور انسان اموري مقدس و محترم باشند. الان هم شما مي بينيد هر كس تابع هر مكتبي هست, مي گويد من طرفدار صلحم, طرفدار آزادي هستم, بشر دوست هستم, طرفدار عدالتم, طرفدار حق هستم, طرفدار حقوق بشر هستم. گفتيم جهان دو مرتبه تا حدود زيادي به سوي مكتب انسانيت باز گشته است. يعني فلسفه هايي بنام فلسفه هاي انسانيت در جهان پيدا شده است, و شايد از همه اينها عجيب تر دين انسانيتي است كه اگوست كنت در اواسط قرن نوزدهم تاسيس, اختراع و ابتكار كرد. اين مرد در يك بن بست عجيبي ميان عقل و فكرش از يك طرف و دل و وجدانش از طرف ديگر واقع شده بود. روي همين جهت چيزي را اختراع كرد به نام دين انسانيت و گفت: "دين براي بشر ضرورت دارد و تمام مفاسدي كه در اجتماع ديده مي شود به اين جهت است كه دين در اجتماع سستي گرفته است. دين گذشته(كه او توجهش هميشه به مذهب كاتوليك بوده است) صلاحيت اينكه دين بشر امروز باشد را ندارد". او دوره هاي سه گانه اي را تشخيص داده بود: دوره رباني و ماوراء الطبيعي, دوره فلسفي و تعقلي, و دوره علمي و تحققي و مثبت (به قول خود او) گفت: مذهب كاتوليك مربوط به طرز تفكر ماوراء الطبيعي بشر بوده است. امروز ديگر عصر علم است و بشر, ديگر تفكر ماوراء الطبيعي را نمي پذيرد. دين را اختراع كرد منهاي ريشه غيبي.(خيلي عجيب است: دين, دين باشد منهاي ريشه غيبي!) ولي تمام آداب و رسول و مناسك و شعائر و آدابي را كه در دين بود قبول كرد, حتي براي دين خودش كشيش قائل شد. خودش هم به عنوان يك پيامبر اما پيامبر بي خدا ... . ولي بعدها مسئله مكتب انسانيت و به عبارت ديگر اصالت بشر, به شكل هاي ديگر مطرح شده است كه امروز شما خودتان مي بينيد و مي خوانيد و مي شنويد... در باب انسان و اصالت انسان مسائل خيلي زيادي هست. ... تناقضي كه ما مدعي هستيم در مكتب هاي اصالت بشري وجود دارد همين است. اساسش همين است كه انسانيت در گذشته سقوط كرد البته به غلط هم سقوط كرد, يعني تغيير هيات بطليموسي نبايد سبب بشود كه ما در مقام شامخ انسان از اين نظر كه هدف مسير خلقت است ترديد بكنيم. زمين مركز جهان باشد يا نباشد, انسان هدف جهان است. يعني چه هدف جهان است؟ يعني طبيعت در مسير تكاملي خودش به اين سو مي رود, چه انسان را يك موجود خلق الساعه بدانيم و چه او را از نسل حيوانات ديگر بدانيم. ... اسلام يك مكتب انساني است يعني بر اساس مقياس هاي انساني است. بدين معني كه در اسلام آن چيزهايي كه مبني بر تبعيض هاي غلط بين انسان هاست, وجود ندارد يعني در اسلام اقليم وجود ندارد, نژاد وجود ندارد, خون وجود ندارد, منطقه وجود ندارد, زبان وجود ندارد, اينها ابدا در اسلام ملاك امتياز انسانها نيست. در اسلام آنچه كه ملاك امتياز انسان هاست, همان ارزش هاي انساني است. اسلام كه يك مكتب انسانيت است و براي انسانيت احترام قائل است, از آن جهت براي ارزش هاي انساني اصالت قائل است كه براي خود انسان اصالت قائل است, و از آن جهت براي خود انسان اصالت قائل است كه براي جهان اصالت قائل است, يعني به خداي قادر متعالي قائل و معترف است: "هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر" و از اين جهت است كه تنها مكتب انسانيتي كه مي تواند بر اساس يك منطق صحيح وجود داشته باشد, اسلام است و ديگر مكتب انسانيتي در جهان وجود ندارد" (مطهري, پاييز 1373, ص309 به بعد.)
همانگونه كه استاد مطهري به زيبايي شرح داده است, امروزه جايگاه انسان از سوي غربي ها به طرزِ عجيبي مورد تاخت و تاز قرار گرفته است؛ اين نوع هجوم به موقعيتِ نوع انساني به خاطر ترديدهايي است كه از پيشرفت و توسعه دانش و گستره معرفتي بشر نسبت به جهانِ پيرامونش حاصل آمده است. بدين توضيح كه دانشمندان هيچ انتظار نداشتند, و در قالبِ ذهني و فكري آنها هم نمي گنجيد كه جهانِ هستي و كيهان مورد مشاهده به اين عظمت و فراخي بوده باشد, ناگهان با توسعه دانش ستاره شناسي, يافته هاي جديد و غير قابل انتظاري در موردِ انسان, زمينِ مسكونيِ او, سيارات و ستارگان, اجرامِ بسيار بزرگ(حتي به بزرگيِ غير قابل تصور, از لحاظِ رقمي), و گستره بي كرانِ كيهان ( كه دستگاه هاي به نظاره نشسته در كمينِ دستيابي به ابعادِ كيهان مادي, هر قدر هم پيشرفته تر مي گردند عجز خود و انسان در اين كاوش را به اثبات مي رسانند) پيش روي آنها نهاده شد, كه آنها را درباره اطلاعاتِ پيشيني از انسان و جهان به بازبيني و باز انديشي كشانيد, و نتيجه اين بازانديشي ها, تجديدِ نظر درباره بسياري از مسائل مربوط به انسان و جهان, و همچنين رابطه آن دو با خدا بود. عده اي در اين جريان خود را باخته و بسياري از عقايدِ خود را به كلي كنار زدند( و اي بسا تا پايان عمر نيز به طور ابهام آميزي در شكاكيت زيستند)؛ عده اي هم به كلي يافته هاي گذشتكان را مورد ترديد قرار داده و در انديشه ريختنِ طرحي نو در عرصه دانش و معرفت, تلاش هايي را به انجام رساندند؛ وعده اي نيز ذره اي به خود نلرزيده و با استقامتي قابل ستايش, در توجيه و تبيينِ نويني از يافته هاي گذشتگان كوشش كردند.
- نظريه انسان محوريِ پل تليخ:
پل تيليخ(1886-1965)آلماني الاصل و تبعه آمريكا, در يكي از سخنراني هاي خود بخشي از اين جريان را اينگونه توضيح مي دهد: "در قرن هفدهم, دركِ مشكلات نهفته در همين اوايل دوره نوينِ تاريخ غرب فزوني گرفت و در مقابله اي كه پاسكال بين كوچكي و بزرگيِ انسان طرح مي كرد, جلوه اي شاخص يافت. وي همراه با بسياري از معاصرانش دچار ضربه روحي ناشي از كوچكي انسان, با توجه به عالمِ اختر شناسي جديد شدند. در عين حال, وي در آثار خود, به عنوان رياضيدان و فيزيكدان, به قدرتِ عقل انسان براي نفوذ به درون سازه هاي محاسبه پذيرِ طبيعت, و به عظمت انسان حتي علي رغم عظمت كمي عالم, پي برد. بسياري از مشكلات, ناشي از تفسير كنوني انسان از خويشتن در آثار پاسكال پيش بيني مي شود. گرفتاري انسان در بند شخصيت ناهمسازش, در همان طور كه امروز مشاهده مي كنيم, نشان داده مي شود. ... يكي از ضربه هاي روحي مربوط به حذف انسان و زمين او را مركز عالم, اساسا ضربه اي كلامي بود. از آنجا كه نوشته هاي مربوط به كتاب مقدس و تفسير آنها در تاريخ هزار و پانصد ساله دستگاه ديني مسيحيت, مبتني بر اين جهان نگري بود كه زمين در مركز عالم, و تاريخ بشر هدف غايي خلقت زمين, و مسيح كانون تاريخ بشر است, اين سوال اساسي پيش آمد: پس جايگاه انسان در اين بازيگري خدا خواسته و اهميت كيهاني مسيح در عالم به طور كلي چه شد؟ آيا بيرون رفتن زمين از مركز عالم, آن اهميت كانوني انسان و اهميت كيهاني مسيح را فرو نمي كاهد؟ آيا كلِ "نمايش رستگاري" به سلسله اي از رويدادهايي كه بدون اهميت جهاني, در زماني معين بر روي سياره اي كوچك روي مي دهند, فرو كاسته نمي شود؟ عصر اكتشافاتِ فضايي با اين مشكلات كه هم اينك در جهانِ غرب وجود دارند, آغاز گرديد." (تيليخ, 1378, ص68 به بعد.)   
اين دين شناسِ آلماني علي رغمِ اينكه تحليل خود را به طور كاملا واضح و روشن, براساس اصول و مباني اومانيستي ترتيب داده است, نه الهي و معنوي, روندِ مذكور از جايگاهِ انسان در ميان غربي ها را به طور بسيار زيبا و جالب مورد توجه قرار داده است. او در ادامه بحث خود همه توان و تلاش خود را در به اثبات رساندنِ جايگاهِ والاي انسان در سيستم خلقتِ جهان طبيعت, و بويژه انسان آمريكايي(با همه ادعاهاي پوچ و بي پايه اي كه درباره ‌دموكراسي و حقوق بشر دارد) به كار گرفته است. و اين يك نمونه از تحليل هاي مبتني بر كرامتِ انسان آمريكايي, يعني اومانيسمِ آمريكايي است.
- گفتاري از استاد مطهري درباره كرامت انساني:
استاد مطهري همچنين جايگاه برتر و والاي انسان, كرامتِ الهي آن, و تناقضي كه انسانِ معاصر با آن درگير شده را اينگونه به تصوير مي كشد: "انسان به خاطرِ كرامت و شرافت مخصوص به خود, داراي يك سلسله حقوق و آزادي ها شده است كه ساير جانداران به واسطه فاقد بودن آن حيثيت و شرافت و كرامت ذاتي از آن حقوق و آزادي ها بي بهره اند. نقطه قوت اين اعلاميه همين است. تنزل و سقوط انسان در فلسفه هاي غربي اينجاست كه بار ديگر با يك مسئله فلسفي كهن مواجه مي شويم. ارزيابي انسان, مقام و شرافت انسان نسبت به ساير مخلوقات, شخصيت قابل احترام انسان.بايد بپرسيم آن حيثيت ذاتي انساني كه منشاء حقوقي براي انسان گشته و او را از اسب و گاو و گوسفند و كبوتر متمايز ساخته چيست؟و همين جاست كه يك تناقض واضح ميان اساس اعلاميه حقوق بشر از يك طرف و ارزيابي انسان در فلسفه غرب از طرف ديگر نمايان مي گردد.در فلسفه غرب سالهاست كه انسان از ارزش و اعتبار افتاده است. سخناني كه درگذشته درباره انسان و مقام ممتاز وي گفته مي شد و ريشه همه آنها در مشرق زمين بود,امروز در اغلب سيستم هاي فلسفه غربي مورد تمسخر و تحقير قرار مي گيرد.انسان از نظر غربي تا حدود يك ماشين تنزل كرده است,روح واصالت آن مورد انكار واقع شده است.اعتقاد به علت غايي و هدف داشتن طبيعت يك عقيده ارتجاعي تلقي مي گردد.در غرب از اشرف مخلوقات بودن انسان نمي توان دم زد,زيرا به عقيده غرب عقيده به اشرف مخلوقات بودن انسان و اينكه ساير مخلوقات طفيلي انسان و مسخر انسان مي باشند ناشي از يك عقيده بطليموسي كهن درباره هيئت زمين وآسمان و مركزيت زمين وگردش كرات آسماني به دور زمين بود,با رفتن اين عقيده جائي براي اشرف مخلوقات بودن انسان باقي نمي ماند.از نظر غرب اينها همه خود خواهي هايي بوده است كه در گذشته دامنگير بشر شده است, بشر امروز متواضع و فروتن است,خود را مانند موجودات ديگر بيش از مشتي خاك نمي داند,از خاك پديد آمده و به خاك باز مي گردد و به همين جا خاتمه مي يابد.غربي, متواضعانه,روح را به عنوان جنبه اي مستقل از وجود انسان و به عنوان حقيقتي قابل بقاء نمي شناسد و ميان خود و گياه و حيوان از اينجهت فرقي قائل نمي شود,غربي, ميان فكر و اعمال روحي و ميان گرماي زغال سنگ از لحاظ ماهيت وجوهر تفاوتي قائل نيست, همه را مظاهر ماده و انرژي مي شناسد,از نظر غرب صحنه حيات براي همه جانداران و از آن جمله انسان ميدان خونيني است كه نبرد لاينقطع زندگي آن را به وجود آورده است,اصل اساسي حاكم بر وجود جانداران و از آن جمله انسان اصل تنازع بقا است,انسان همواره مي كوشد خود را در اين نبرد نجات دهد,عدالت و نيكي و تعاون و خيرخواهي و ساير مفاهيم اخلاقي و انساني همه مولود اصل اساسي تنازع بقامي باشد و بشر اين مفاهيم را به خاطر حفظ موقعيت خود ساخته و پرداخته است. ... غرب درباره انسان دچار تناقض شده است در فلسفه غرب تا آنجا كه ممكن بوده به حيثيت ذاتي انسان لطمه وارد شده و مقام انسان پائين آمده است. دنياي غرب از طرفي انسان را از لحاظ پيدايش و عللي كه او را به وجود آورده است, از لحاظ هدف دستگاه آفرينش درباره او, از لحاظ ساختمان و تار و پود وجود و هستيش, از لحاظ انگيزه و محرك اعمالش, از لحاظ وجدان و ضميرش, تا اين اندازه او را پائين آورده كه گفتيم. آنگاه اعلاميه بالا بلند درباره ارزش و مقام انسان و حيثيت و كرامت و شرافت ذاتي و حقوق مقدس و غير قابل انتقالش صادر مي كند و همه افراد بشر را دعوت مي كند كه به اين اعلاميه بالا بلند ايمان بياورند. ... اعلاميه بشر را بايد شرق صادر كند كه به اصل "انى جاعل فى الارض خليفه" ايمان دارد. و در انسان نمونه اي از مظاهر الوهيت سراغ دارد, كسي بايد دم از حقوق بشر بزند كه در انسان آهنگ سير و سفري تا سر منزل "يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه" قائل است. اعلاميه حقوق بشر شايسته آن سيستم هاي فلسفي است كه به حكم "ونفس وما سويها فالهمها فجورها وتقواها" در سرشت انسان تمايل به نيكي قائلند. اعلاميه بشر را بايد كسي صادر كند كه به سرشت بشرخوش بين است و به حكم"ولقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم"آن را معتدل ترين و كامل ترين سرشت ها مي داند. آنچه شايسته طرز تفكر غربي در تفسير انسان است, اعلاميه حقوق بشر نيست. بلكه همان طرز رفتاري است كه غرب عملا درباره انسان روا مي دارد, يعني كشتن همه عواطف انساني, به بازي گرفتن مميزات بشري, تقدم سرمايه بر انسان, اولويت پول بر بشر, معبود بودن ماشين, خدائي ثروت, استثمار انسانها, قدرت بينهايت سرمايه داري. ... غرب هم خود را فراموش كرده و هم خداي خود را؛ مسئله مهم اجتماع بشر در امروز اينست كه بشر به تعبير قرآن "خود" را فراموش كرده است, هم خود را فراموش كرده و هم خداي خود را, مسئله مهم اينست كه "خود" را تحقير كرده است, از درون بيني و توجه به باطن و ضمير غافل شده و توجه خويش را يكسره به دنياي حسي و مادي محدود كرده است, هدفي براي خود جز چشيدن ماديات نمي بيند و نمي داند, خلقت را عبث مي انگارد, خود را انكار مي كند, روح خود را دست داده است. بيشتر بدبختي هاي امروز بشر ناشي از اين طرز تفكر است و متأسفانه نزديك است جهانگير شود و يكباره بشريت را نيست و نابود كند. اين طرز تفكر درباره انسان سبب شده كه هر چه تمدن توسعه پيدا مي كند و عظيم تر مي گردد, متمدن بسوي حقارت مي گرايد, اين طرز تفكر درباره انسان موجب گشته كه انسانهاي واقعي را همواره در گذشته بايد جستجو كرد و دستگاه عظيم تمدن امروز به ساختن هر چيز عالي و دست اول قادر است جز به ساختن انسان. ... و به همين علت, اعلاميه حقوق بشر بيش از همه و پيش از همه از طرف خود غرب نقض شده است, فلسفه اي كه غرب عملا در زندگي طي مي كند راهي جز شكست اعلاميه حقوق بشر باقي نمي گذارد." (مطهري, پاييز1369, ص170 به بعد.)
- كرامتِ انساني در بياني از ملاصدرا:        
همانگونه كه گفته شد, ملاصدرا نيز درباره ذي نفع بودن و جايگاهِ باكرامتِ انسان در مجموعه خلقت اينچنين نوشته است: "فصل چهارده در عنايتِ حق تعالي در خلق كردنِ زمين و آن چه در اوست؛ تا اين كه انسان از آن نفع ببرد؛ خداوندِ منزه فرمود: "هر آنچه در روي زمين است براي شما خلق كرد". سپس نظاره كن به منفعت هاي آن: از جمله آن منافع فراش و مهاد بودنِ زمين است, تا اين كه تو به آن آرامش داشته, بخوابي؛ و بساط بودنش است تا اين كه بر روي آن سلوك كني, همانگونه كه خدا فرمود: "زمين را بستر براي شما قرار داد" و نيز فرمود: "و خدا زمين را براي شما بستري قرار داد تا در آن راه هاي گشاده اي را بپيماييد؛” و از ضرورياتِ افتراش اين نيست كه سطحِ مستوي باشد بلكه اگر كره هم داراي جرمِ بزرگي باشد افتراش بر روي آن نيز آسان خواهد بود؛ بلكه هنگامي افتراش و راه رفتن بر روي آن تمام (صحيح و طبيعي) نخواهد بود كه زمين ساكن نباشد؛ ولي با ساكن بودنش در جايگاهِ طبيعيش تمام خواهد بود, كه آن هم وسطِ فلك ها است, و به اين اشاره مي كند با فرموده اش كه فرمود: "خداست آن كه زمين را براي شما پايگاه (قرارگاه) قرار داد "زيرا اشياءِ سنگين براساسِ طبيعتشان به پائين ميل مي كنند همانگونه كه اشياءِ سبك به بالا مي روند, و بالا از همه سو طرفِ آسمان است و پائين نيز به سمتِ مركز است (زميني كه در مركزِ همه عالم قرار دارد)." (صدرالدين الشيرازي, همان, ج7, ص134 و 135.)
با توجه به اين توضيحات, روشن مي شود كه تفاوتِ انديشه هاي دانشمندان, در گستره تاريخ- از يونان باستان گرفته تا دوره اسلامي, و غرب- از كجا تا به كجا كشيده شده, و افق هاي ديدگاه ها در ميان مسلمانان و غير مسلمانان, تا چه اندازه متفاوت است. علاوه بر اين, همه دستاوردهاي انسان شناسي معاصر به خاطر دور بودن از تفكري الهي و توحيدي, عبارت است از به باد دادن شرافت, كرامت, و جايگاه والاي نوع انساني, و ساختن نوعي كرامت دنيوي و مادي كه بدون هيچ پايه و مبناي عيني بنا شده است. عده اي شرافت را فقط در انسان اروپايي به طور عام, عده اي در انسان انگليسي, يا فرانسوي, و ... به طور خاص, عده اي نيز در انسان آمريكايي, از لحاظ جغرافيايي دانسته اند, و عده اي كرامت و انسانيت را در دين و مذهب خاص خود منحصر دانسته اند؛ در حاليكه نگرش اسلام در باره جايگاه انسان, نگرشي توحيدي, مادي- معنوي, عبادي, و ارزشي( به معناي اخلاقي و اجتماعي) است كه امروزه همه انديشمندان غربي از اين نكته ظريف و دقيق غافل بوده و فقط بر اساس دانسته هاي محدود خود از انسان و جهان به قضاوت نشسته اند. مهم ترين سرمشق(Paradym) و متن راهنما براي نيل به نگرشي واقع گرايانه و هستي سناسانه فقط در نگرش اسلامي قابل تصور است كه كمترين نقص و عيب را از ميان ساير مجموعه هاي تئوري و ذوقي- سليقه اي دارد. و اين سرمشق در چارچوب قرآن و عترت قابل فهم و بررسي است. كه نوشته حاضر بخشي از آن بود.
۲.
 

پديده نابودي زوج

يكي از نتايج اصل هم ارزي جرم و انرژي اين است كه اين دو مي‌توانند به يكديگر تبديل شوند. مشاهده تجربي اين مسئله در فرايندهاي مختلف مانند اثر فوتوالكتريك ، اثر كامپتون ، پديده توليد زوج و … انجام شده است. در پديده توليد زوج تابش الكترومغناطيسي در مجاورت يك هسته سنگين به دو ذره الكترون و پوزيترون واپاشيده مي‌شود، اما پوزيترون نمي‌تواند طول عمر زيادي داشته باشد، چون فضا پر از الكترون است، لذا پوزيترون بعد از مدت كوتاهي از توليد شدن با يك الكترون تركيب شده و از بين مي‌رود و به جاي آن فوتون يا تابش الكترومغناطيسي ايجاد مي‌شود كه به اين پديده نابودي زوج ميگويند.

شرايط اوليه نابودي زوج

نابودي زوجهاي ذره و پادذره و همراه با آن آفرينش فوتونها ، عمل عكس توليد زوج است. نابودي ماده و آفرينش انرژي الكترومغناطيسي را براي حالتي در نظر مي‌گيريم كه الكترون و پوزيترون نزديك به هم و اساسا ساكن باشند. در آغاز اندازه حركت خطي كل اين دو ذره صفر است، بنابراين وقتي اين دو ذره به هم مي‌پيوندند و نابود مي‌شوند، يك تك فوتون نمي‌تواند آفريده شود، زيرا اين عمل باعث نقض قانون بقاي اندازه حركت خطي مي‌شود، ولي اگر دو فوتون آفريده شوند كه با اندازه حركتهاي مساوي و در جهتهاي مخالف حركت كنند، اندازه حركت خطي مي‌تواند پايسته بماند.

چنين زوج فوتونهايي داراي فركانسها و انرژيهاي يكسان هستند. در واقع مي‌توان گفت كه سه يا چند فوتون مي‌توانند آفريده شوند، ولي با احتمال به مراتب كمتر از آفرينش دو فوتون. همين طور ، وقتي چندين زوج الكترون و پوزيترون در نزديكي يك هسته سنگين نابود مي‌شوند، تعداد كمي ‌از اين نابوديها يك تك فوتون توليد خواهند كرد.

سرنوشت نهايي پوزيترون

سرنوشت نهايي پوزيترونها بعد از توليد در پديده توليد زوج ، نابودي است. وقتي كه يك پوزيترون با انرژي بالا ظاهر مي‌شود، هنگام عبور از ماده ، در اثر برخوردها ، انرژي جنبشي خود را از دست مي‌دهد و سرانجام با سرعت پايين حركت مي‌كند. آنگاه اين پوزيترون با يك الكترون تركيب مي‌شود و تشكيل يك دستگاه مقيد به نام پوزيترونيوم مي‌دهد كه خيلي سريع (در مدت 10- ^ 10 ثانيه) به دو فوتون با انرژي مساوي واپاشيده مي‌شود.

از اين رو ، مرگ يك پوزيترون با ظهور دو كوانتوم نابودي يا دو فوتون ، كه انرژي هريك 0،51 ميليون الكترون ولت است، خبر داده مي‌شود. قابليت فنا شدن پوزيترونها به دليل ناپايداري ذاتي نيست، بلكه به خاطر احتمال زياد برخورد آنها و نابوديهاي بعدي با الكترونهاست.

جهان فرضي

در جهاني كه ما در آن زندگي مي‌كنيم، كثرت تعداد الكترون ، پروتون و نوترون (در حالت كلي ذره) برقرار است، بنابراين زماني كه پادذره‌هاي اين ذرات خلق مي‌شوند، بلافاصله طي فرايندهايي نابود مي‌شوند، اما مي‌توان فرض كرد كه بخشي از جهان وجود دارد كه در آن تعداد پوزيترون ، پادپروتون ، پادنوترون (در حالت كلي پادذره) زياد است. هرچند اين امر در حال حاضر فقط در حد يك حدس و گمان است.
۳.
 

فيزيك و زندگي

فيزيك از واژه يوناني physikos به معني « طبيعي» و physis به معني « طبيعت» گرفته شده است. پس فيزيك علم طبيعت است به عبارتي در عرصه علم پديده هاي طبيعي را بررسي مي كند.

علم فيزيك

علم فيزيك رفتار و اثر متقابل ماده و نيرو را مطالعه مي كند.مفاهيم بنيادي پديده هاي طبيعي تحت عنوان قوانين فيزيك مطرح مي شوند.اين قوانين به توسط علوم رياضي فرمول بندي مي شوند به طوريكه قوانين فيزيك و روابط رياضي با هم در توافق بوده و مكمل هم هستند.و دو تايي قادرند كليه پديده هاي فيزيكي را توصيف نمايند.

تاريخچه علم فيزيك

- از روزگاران باستان مردم سعي مي كردند رفتار ماده را بفهمند. و بدانند كه:چرا مواد مختلف خواص متفاوت دارند؟ چرا برخي مواد سنگينترند؟ و... همچنين جهان ، تشكيل زمين و رفتار اجرام آسماني مانند ماه و خورشيد براي همه معما بود.

- قبل از ارسطو تحقيقاتي كه مربوط به فيزيك مي شد ، بيشتر در زمينه نجوم صورت مي گرفت. علت آن در اين بود كه لااقل بعضي از مسائل نجوم معين و محدود بود و به آساني امكان داشت كه آنها را از مسائل فيزيك جدا كنند. در برابر سوالاتي كه پيش مي آمد گاه خرافاتي درست مي كردند، گاه تئوريهايي پيشنهاد مي شد كه بيشتر آنها نادرست بود.

اين تئوريها اغلب برگرفته ازعبارتهاي فلسفي بودند و هرگز بوسيله تجربه و آزمايش تحقيق نمي شدند. و بعضي مواقع نيز جوابهايي داده مي شد كه لااقل بصورت اجمالي و با تقريب كافي بنظر مي رسيد.

- جهان به دو قسمت تقسيم مي شد: جهان تحت فلك قمر و مابقي جهان.مسائل فيزيكي اغلب مربوط به جهان زير ماه بود و مسائل نجومي مربوط به ماه و آن طرف ماه نيز« فيزيك ارسطو» يا بطور صحيحتر« فيزيك مشائي» بود كه در چند كتاب مانند« فيزيك»،« آسمان»،« آثار جوي»،« مكانيك»،« كون و فساد» و حتي« مابعدالطبيعه» ديده مي شد.

- تا اينكه در قرن 17 ، گاليله براي اولين باربه منظور قانوني كردن تئوريهاي فيزيك ، از آزمايش استفاده كرد. او تئوريها را فرمولبندي كرد و چندين نتيجه از ديناميك و اينرسي را با موفقيت آزمايش كرد. پس از گاليله ، اسحاق نيوتن ، قوانين معروف خود «قوانين حركت نيوتن) را ارائه كرد كه به خوبي با تجربه سازگار بودند.

- بدين ترتيب فيزيك جايگاه علمي و عملي خود را يافت و روزبه روز پيشرفت كرد، مباحث آن گسترده تر شد، تا آنجا كه قوانين آن از ريزترين ابعاد اتمي تا وسيعترين ابعاد نجومي را شامل مي شود. اكنون فيزيك مانند زنجيري محكم با بقيه علوم مرتبط است و هنوز هم به سرعت در حال گسترش و پيشرفت مي باشد.

نقش فيزيك در زندگي

- هر فرد بزرگ يا كوچك، درس خوانده يا بيسواد ، شاغل يا بيكار خواه ناخواه با فيزيك زندگي مي كند. عمل ديدن و شنيدن ، عكس العمل در برابراتفاقات ، حفظ تعادل در راه رفتن و... نمونه هايي از امور عادي ولي در عين حال وابسته به فيزيك مي باشند.

- پديده هاي جالب طبيعي نظير رنگين كمان ، سراب ، رعد و برق ، گرفتگي ماه و خورشيد و... همه با فيزيك توجيه مي شوند.

- برنامه هاي راديو ، تلويزيون ، ماهواره ، اينترنت ، تلفن و... با كمك فيزيك مخابره مي شوند.

- با اين نمونه هاي ساده ، مي توان تصور كرد كه اگر فيزيك نبود و اگر روزي قوانين فيزيك بر جهان حاكم نباشند، زندگي و ارتباطات مردم شديدا دچار مشكل مي شود.

فيزيك و ساير علوم

- فيزيك، ديناميك و ساختار دروني اتم ها را توصيف مي كند. و از آنجا كه همه مواد شامل اتم هستند، پس هر علمي كه در ارتباط با ماده باشد، با فيزيك نيز مرتبط خواهد بود. علومي نظير: شيمي ، زيست شناسي ، زمين شناسي ، پزشكي ، دندانپزشكي ، داروسازي ، دامپزشكي ، فيزيولوژي ، راديولوژي ، مهندسي مكانيك ، برق ، الكترونيك ، مهندسي معدن ، معماري ، كشاورزي و ... .

- فيزيك درصنعت ، معدن ، دريانوردي ، هوانوردي و... نيزكاربرد فراوان دارد. اينكه ابزار كار هر شغلي و هر علمي مبتني براستفاده ازقوانين و مواد فيزيكي است، نقش اساسي فيزيك درساير علوم و رشته ها را نمايان مي كند. علاوه برآن استفاده روزافزون از اشعه ليزر در جراحي ها و دندانپزشكي، راديوگرافي با اشعه ايكس در راديولوژي ، جوشكاري صنعتي و... نمونه هايي از كاربردهاي بيشمار فيزيك در علوم ديگرمي باشند.

فيزيك و آينده

با اين روند رو به رشدي كه علم فيزيك در كنار ساير علوم دارد، مي توان اميدوار بود كه در آينده به چراها و چگونگي هاي عالم طبيعت پاسخ داده شود و اين دنياي فيزيك سكوي پرتاب به عالم متا فيزيك باشد.

در آينده شايد فيزيك بتواند ...

- رسيدن به سرعت نور و فراتر از آن را مقدور سازد.

- مثالهاي عجيب نسبيت را عملي كند.

- معماي مثلث برمودا را حل كند.

- واقعيت يوفوها( بشقاب پرنده ها) را مشخص كند.

- به راز وجود يا عدم وجود هوش فرا زميني واقف شود. و...
 

۴.

علم يك واژه عربي است كه از ريشه علم به معني آموزش مشتق شده است. در اصطلاح عاميانه ، اين كلمه در مورد هر نوع آگاهي كه فرد در مورد محيط و مسايل پيرامون خود كسب مي كند، اطلاق مي گردد. و لذا هرچه ميزان آگاهي و معلومات او بيشتر باشد، او را عالمتر مي دانند. به همين علت در قديم به افرادي كه در زمينه علوم مذهبي و قرآني به درجات بالاتري نائل مي شدند، علامه مي گفتند. مانند علامه اميني كه آثار بسيار گرانبهايي از وي بر جاي مانده است.

پيدايش علم

آدمي تمايل دارد كه هرچه را ممكن است بداند و بفهمد، زيرا كنجكاو زاده شده است. كنجكاوي انسان از كنجكاوي هر موجود زنده ديگر كاملتر و پايدارتر است. رضايت آدمي در فرو نشاندن اين كنجكاوي ، همراه با توانايي او در به خاطر آوردن ، استدلال كردن و ارتباط دادن ، به پيدايش فرهنگ كامل ، و از جمله علم منجر شده است. بنابراين مي توان گفت كه از همان زماني كه انسان ، پاي به اين جهان گذاشته است، علم نيز به وجود آمده و با رشد فكري بشر ، علم تكامل يافته است.

برداشت غلط از علم!

معلومات انسان ، وقتي كه در مسايل روزانه به كار روند، مي توانند در لباسي كه فرد ميپوشد، خانه اي كه در آن زندگي مي كند، تاثير كنند. روشهاي مسافرت ، تفريحات ، آموزش و پرورش ، اعتقادات مذهبي ، قضاوتهاي اخلاقي و حتي بقاي ملي انسان به اين معلومات بستگي دارد. اما بايد توجه داشته باشيم كه وظيفه خود علم به وجود آوردن كاربردهاي آن نيست. علم مشتمل بر اصول و قوانين است. پزشكي و روشهاي آن مرغوب كردن دانه هاي نباتي ، تلفن ، راديو ، موشكها ، هواپيماها و بطور خلاصه چيزهايي كه مستقل از اين اصول و قوانين تكميل مي شوند، علم نيستند، بلكه محصولات مهندسي يا انقلاب تكنولوژيك هستند.

البته منظور آن نيست كه گفته شود كاربردهاي علم اهميتي ندارند. واقع امر آن است كه اين كاربردها دنياي ما را عميقاً تغيير دادهاند، بطوري كه در بسياري از موارد نمي توان بدون آنها زندگي خود را ، آن گونه كه امروزه مي گذرانيم، ادامه دهيم. علم و انقلاب تكنولوژيك هردو بخش بزرگي از كوشش هاي فرهنگي ، اقتصادي و سياسي ملتها را در بر گرفته است، بطوريكه درك نكردن هر يك از آنها مي تواند پيامدهاي خنده آور يا حتي خطرناك به دنبال داشته باشد. اما براي بسياري از مردم تفاوت ميان هدف هاي علم و انقلاب تكنولوژيك روشن نيست.

كنجكاوي ، تنها عامل ايجاد علم

كنجكاوي ، يعني ميل شديد به دانستن ، از ويژگيهاي ماده مرده نيست. همچنين از ويژگيهاي انواع جانداراني نيست كه به زحمت مي توانيم آنها را از موجودات زنده بپنداريم. بعنوان مثال ، درخت ، نمي تواند به محيط اطراف خود كنجكاوي نشان بدهد. اما از آغاز پيدايش حيات ، در بعضي از جانداران حركت مستقل پيدا شد. به اين ترتيب ، پيشرفت بزرگي براي در دست گرفتن محيط اطراف پديد آمد. جاندار متحرك ديگر لازم نبود كه به انتظار غذا باشد، بلكه خود به دنبال آن مي رفت. و اين بدان معني است كه ماجرايي تازه در جهان آغاز شد و آن كنجكاوي بود.

انسان يك مافوق ميمون است!

ممكن است لحظه اي پيش آيد كه جاندار از غذا سير باشد و در همان لحظه خطري او را تهديد نكند. در اين حالت جاندار يا مانند صدف به حالت بيحسي مي رسد و يا مانند موجودات عاليتر ، غريزه اي قوي براي كشف محيط اطراف خود نشان دهد. اين حالت را ميتوان كنجكاوي بيهوده نام نهاد. كه معمولا هوش را از روي آن داوري ميكنند. سگ ، لحظه اي فراغت ، هر چيزي را بيهوده بو مي كند و گوش هايش را به طرف صداهايي كه ما نمي شنويم بر مي گرداند.

به همين علت است كه ما سگ را از گربه ، كه در لحظه هاي فراغت به تيمار خود مي پردازد يا به آرامي دراز مي كشد و مي خوابد ، باهوشتر مي دانيم. هر چه مغز پيشرفته تر مي باشد، كشش براي كشف ، افزونتر مي شود. ميمون از نظر كنجكاوي نمونه بارزي است. و لذا از اين جهت و بسيار جهات ديگر مي گويند كه ، آدمي يك مافوق ميمون است.

دليل تقسيم علم به شاخه هاي مختلف

اگر بگوييم كه علم و آدمي هميشه شادمانه باهم زيسته اند، كلام درستي است. ولي حقيقت امر اين است كه هر دو فقط در آغاز كار با دشواري روبه رو بودند. تا زماني كه علم قياس باقي مانده بود، فلسفه طبيعي مي توانست جزيي از فرهنگ عمومي هر تحصيلكرده باشد. ولي علم استقرايي كاري عظيم بود كه به مشاهده و يادگيري و تحليل نياز داشت، و ديگر بازي آماتورها نبود. پيچيدگي علم در هر دهه افزونتر مي شد. در طول قرون بعد از نيوتن هنوز ممكن بود كه شخصي با استعداد بتواند از همه فرضيه هاي علمي آگاهي پيدا كند، اما در سال 1800 اين كار غير علمي بود.

با گذشت زمان معلوم شد كه اگر دانشمندي بخواهد در زمينهاي مطالعات مشروح ، انجام دهد، بايد بيش از پيش خود را به بخشي از آن زمينه محدود كند. گسترش علم تخصص را ايجاب مي كرد. با هر نفس دانشمند ، تخصص عميق تر مي شد. و لذا اين مسئله باعث شد تا علم رفته رفته به شاخهاي مختلف تقسيم گردد. بطوريكه با گسترش علم اين شاخه را نيز گسترده تر مي كردند.

عواقب ناخوشايند علم

در دهه 1960 ، احساس قوي دشمني آشكار نسبت به علم در ميان مردم و حتي تحصيلكرده هاي دانشگاهي پيدا شد. جامعه صنعتي ما مبتني بر كشفيات علمي در قرون اخير است و اكنون از عواقب جنبي نادلخواه موفقيت هاي آن به ستوه آمده است. فنون پيشرفته پزشكي افزايش بي رويه جمعيت را به دنبال آورده است.

صنايع شيميايي و موتورهاي درونسوز آب و هواي ما را آلوده كرده اند «آلودگي آب و هوا). نياز روز افزون به مواد جديد انرژي شبب ويراني و تهي شدن پوسته زمين شده است. توليد انواع سلاحهاي مرگبار و بمب هاي اتمي بعنوان يك عامل اساسي ، حيات انسان را تهديد مي كند. اما نبايد تمام اين گناهان را به گردن علم و دانشمندان بيندازيم. بلكه اين مسايل علل مختلفي مانند استفاده نابجا و نادرست از علم دارد.